تبلیغات
کوچه سیزدهم - مطالب شهریار
 
پنجشنبه 1 بهمن 1394 :: نویسنده : امیر فیض آباد

گفته بودم بی تو می میرم ، ولی این بار نه

گفته بودی عاشقم هستی ، ولی انگار نه


هرچه گویی دوستت دارم ، به جز تکرار نیست

خو نمی گیرم به این ، تکرارِ طوطی وار نه


تا که پا بندت شوم از خویش می رانی مـــرا

دوست دارم همدمت باشم ، ولی ســــربار نه


دل فروشی می کنی ، گویا گمان کردی که باز

با غرورم می خرم آن را ، در این بازار نه


قصد رفتن کرده ای ، تا باز هـم گویم بمان

بار دیگر می کنم خواهش ، ولی اصرار نه


گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی

آنچه دستت داده ام نامش دل است ، افسار نه


می روی اما خودت هم خوب می دانی عزیز

می کنی گاهی فرامـوشم ، ولی انکار نه


سخت می گیری به من ، با اینهمه از دست تـو

می شوم دلگیر شایــد نازنیــن ، بیزار نه


از: پریناز جهانگیر


پی نوشت: ممنون از دوست عزیزم که در کامنت ها اشاره کردند، این شعر از استاد شهریار نیست. ممنون





نوع مطلب : شعر، دیگران، شهریار، 
برچسب ها : افسار، شهریار، گفته بودم بی تو می میرم، ولی این بار نه،
لینک های مرتبط :


راه کج بود نشد تا به دیارم برسم
فال من خوب نیامد که به یارم برسم

بی‌قراری رسیدن رمق از پایم برد
نشد آخر سر ساعت به قرارم برسم

شهریاری پر از اندوه ثریا هستم
شاید آخر سر پیری به نگارم برسم

استخوان سوز سیاهی زمستان شده‌ام
بلکه نوروز بیاید به بهارم برسم

عشق هرروز دلم را به کناری می‌برد
عشق نگذاشت سرانجام به کارم برسم

مرگ دل‌بستگی آخر دنیای من است
می‌روم شاید روزی به مزارم برسم

از: شهریار

 





نوع مطلب : شعر، شهریار، 
برچسب ها : فال من خوب نیامد که به یارم برسم، راه کج بود نشد تا به دیارم برسم، شهریار،
لینک های مرتبط :


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم

محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند

که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

از: شهریار





نوع مطلب : شعر، شهریار، 
برچسب ها : شهریار، از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران، ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی، تو بمان و دگران وای به حال دگران،
لینک های مرتبط :


برو ای تُرك كه تَرك تو ستمگر كردم

حیف از آن عمر كه در پای تو من سر كردم

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران

ساده دل من كه قسم های تو باور كردم

به خدا كافر اگر بود به رحم آمده بود

زان همه ناله كه من پیش تو كافر كردم

تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار

گشتم آواره و ترك سر و همسر كردم

ز سر بالش دیباست تورا كی دانی

كه من از خار و خسْ با دید بستر كردم

در و دیوار به حال دلِ من زار گریست

هركجا ناله ی ناكامی خود سر كردم

در غمت داغ پدر دیدم و چون درّ یتیم

اشك ریزان هوس دامن مادر كردم

اشك از آویزه ی گوش تو حكایت می كرد

پند از این گوش پذیرفتم و ز آن در كردم

پس از این گوش فلك نشنود افغان كسی

كه من این گوش ز فریاد و فغان كر كردم

ای صبا شب به امیدی كه زنی حلقه بدر

دیده را حلقه صفت دوخته بر در كردم

شهریارا به جفا كرد چو خاكم پامال

آن كه من خاك رهش را بسر افسر كردم

از: شهریار





نوع مطلب : شعر، شهریار، 
برچسب ها : ساده دل من كه قسم های تو باور كردم، شهریار، برو ای تُرك كه تَرك تو ستمگر كردم، عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران،
لینک های مرتبط :


یار و همــــــــــسر نـگرفــــــــتم که گرو بود سرم

 تو شـــــدی مــــادر و مـــن با همه پیری پسرم

 تو جـــگر گوشه هـــــم از شـــــیر بریدی و هنوز

 مــن بیچاره همان عـاشق خونـــــین جــــــگرم

 خــون دل میخورم و چـشم نظـــــر بازم جــــام

جرمم این است که صاحبـدل و صــــــاحبــنظرم

 مــــن که با عشـــق نراندم به جوانی هوسی

 هـــوس عشق و جـوانی است به پیرانه سرم

پدرت گــوهر خود تا به زر و سیم فــــــــــروخت

پـــــدر عشـــــق بســــوزد که در آمــــــد پــدرم

 عشـق و آزادگـــــی و حـسن و جـوانی و هــنر

 عجـــبا هیــچ نــــــیرزید که بی ســـــیم و زرم

 هنــــــرم کاش گـــــــــــره بند زر و سیـــمم بود

 که به بازار تـو کـــــــاری نگـــــــشود از هــــنرم

 سیـــــزده را همه عــــــــــالم بدر امروز از شهر

 مــــــن خود آن ســــیزدهم کز همه عالم بدرم

تـــا به دیـــــــوار و درش تـــــازه کـنم عــهد قدیم

گاهـــی از کوچه ی معــــشوقه ی خود میگذرم

تو از آن دگـــــری رو کــــــــــه مــــرا یاد تو بـــس

خود تو دانــــــی که مـن از کــــان جهانی دگرم

از شــکار دگــران چشـــــم و دلـــی دارم سـیر

شـــیرم و جــــوی شـــــــغالان نبـــود آبخـــورم

خون دل مـوج زند در جـــــــــــــگرم چون یاقــوت

شـــــــهریارا چــه کنــــم لـــــــــعلم و والا گـــهرم

از: شهریار





نوع مطلب : شعر، شهریار، 
برچسب ها : مــــــن خود آن ســــیزدهم کز همه عالم بدرم، شـــــــهریارا چــه کنــــم لـــــــــعلم و والا گـــهرم، شهریار، خون دل مـوج زند در جـــــــــــــگرم چون یاقــوت، یار و همــــــــــسر نـگرفــــــــتم که گرو بود سرم، تو شـــــدی مــــادر و مـــن با همه پیری پسرم،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 شهریور 1391 :: نویسنده : امیر فیض آباد

دیدمت وه چه تماشایی و زیبا شده ای !
ماه من ، آفت دل ، فتنه ی جانها شده ای !

پشت ها گشته دو تا، در غمت ای سرو روان
تا تو درگلشن خوبی گل یکتا شده ای

خوبی و دلبری و حسن , حسابی دارد
بی حساب از چه سبب اینهمه زیبا شده ای ؟

حیف و صدحیف که بااینهمه زیبایی و لطف
عشق بگذاشته اندر پی سودا شده ای

شبِ مهتاب و فلک خواب و طبیعت بیدار 
باز آشوبگر خاطر شیدا شده ای

بین امواج مهت رقص کنان می بینم 
لطف را بین ،که به شیرینی رویا شده ای

دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم .
نازنینا ، تو چرا بی خبر از ما شده ای ؟

از: شهریار






نوع مطلب : شعر، شهریار، 
برچسب ها : ماه من، آفت دل، فتنه ی جانها شده ای، شهریار، دیدمت وه چه تماشایی و زیبا شده ای، دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم، نازنینا، تو چرا بی خبر از ما شده ای،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 6 مهر 1390 :: نویسنده : امیر فیض آباد

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

 که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

 تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما

 چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت

 چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی

 حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت

 تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من

 به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

 امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی

 بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت

 چه شبهائی که چون سایه خزیدم پای قصر تو

 به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

 دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست

 امان ای سنگدل با درد و اندوه فراوانت

 به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق می ورزند

 نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

از: شهریار





نوع مطلب : شعر، شهریار، 
برچسب ها : شهریار، نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت،
لینک های مرتبط :


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند

بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن

با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند

ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند

نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز

با همان شور و نوا دارد شبانی می کند

گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان

با همین نخوت که دارد آسمانی می کند

سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی می کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران می رسد با من خزانی می کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

"
شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید

ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند

از: شهریار





نوع مطلب : شعر، شهریار، 
برچسب ها : شهریار، پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند، بلبل، دفتر دوران ما هم بایگانی می کند، طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 آذر 1389 :: نویسنده : امیر فیض آباد
تا تو نگاه می کنی کارمن آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
 
شب همه بی تو کار من، شکوه به ماه کردن است
روز ستاره تا سحر، تیره به آه کردن است

متن خبر که یک قلم ،بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر ، نامه سیاه کردن است

چون تو نه در مقابلی، عکس تو پیش رو نهم
این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است

ای گل نازنین من، تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان، در تو نگاه کردن است

لوح خدانمایی و آینۀ تمام قد
بهتر از این چه تکیه بر، منصب و جاه کردن است؟

ماه عبادت است و من با لب روزه دار از این
قول و غزل نوشتنم، بیم گناه کردن است

لیک چراغ ذوق هم اینهمه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است

من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی
از دم مهد تا لحد، در اشتباه کردن است

غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه
سجده به کاخ کبریا، خواه نخواه کردن است

از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند؟
این هم اگرچه شکوۀ شحنه به شاه کردن است

عهد تو ‘سایه’ و ‘صبا’ گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبۀ ‘لطف اله’ کردن است

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است

بوسه تو به کام من، کوهنورد تشنه را
کوزۀ آب زندگی توشه راه کردن است

خود برسان به شهریار، ای که در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم، عمر تباه کردن است

"شهریار"





نوع مطلب : شعر، شهریار، 
برچسب ها : تا تو نگاه می کنی، شهریار،
لینک های مرتبط :




کوچه سیزدهم
... نوشتن و اندیشیدن ، آزاد آزاد ...
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : امیر فیض آباد
نویسندگان
نظرسنجی
میزان رضایت شما عزیزان از وبلاگ








آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :