تبلیغات
کوچه سیزدهم
 
شنبه 26 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : امیر فیض آباد

دو استکان بنشین، رفع خستگی خوب است

دوباره در دلم انگار، چای دم کردند

تعارفیت به قلیان نمیکنم، دودی ست-

که روشنش به یقین با ذغال غم کردند

دلم گرفته، به خود قول داده ام، اما-

برایتان ننویسم چه با دلم کردند .....

 

از: محمد علی بهمنی





نوع مطلب : شعر، محمد علی بهمنی، 
برچسب ها : دلم گرفته، محمد علی بهمنی، دو استکان بنشین، رفع خستگی خوب است،
لینک های مرتبط :


شنبه 26 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : امیر فیض آباد

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی

بشنــود یـک نفـر از نــامــزدش دل بــرده

مثـل یــک افـسر تحقـیق شـرافـتـمـنـدی

کـه بـه پـرونده ی جـرم پسرش بـرخورده

 

خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ

بین دعوای پـدر مـادر خود گـم شده است

خستـه مثل زن راضـی شده به مهر طلاق

که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است

 

خسته مثـل پـدری کـه پسر معتـادش

غـرق در درد خمـاری شـده فـریـاد زده

مثل یک پیرزنی که شده سرباز عروس

پسـرش پیـش زنـش بـر سر او داد زده

 

خسته ام مثـل زنی حامله که ماه نهم

دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است

مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند

زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است

 

خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه

کـه کسـی غیـر پـرستار سراغش نرود

خستـه ام بیشتر از پیـر زنـی تنهـا کـه

عیـد باشد نـوه اش سمت اتاقش نرود

 

خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید

غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است

شـده ام مثل مریضی که پس از قطع امید

در پی معجزه ای راهی مشهد شده است

 

از: علی صفری





نوع مطلب : شعر، دیگران، 
برچسب ها : خسته ام، علی صفری، خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی، در پی معجزه ای راهی مشهد شده است،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : امیر فیض آباد

به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند

حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخ کامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند

قصه ی غصه ی یعقوب همین بود که کاش
بادها عطر که دادند... خبر هم بدهند

ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند

قوت ما لقمه ی نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند

دوست که دلخوشی ام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند

خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند

حامد عسکری





نوع مطلب : شعر، حامد عسکری، 
برچسب ها : حامد عسکری، خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای، به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : امیر فیض آباد

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی نا خوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

یادم هست ... یادت نیست ...

خواب روزانه اگر درخور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه در بدر یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

یادم هست... یادت نیست ...

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شب پره را میفهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دلریختگان چشم نداری بی دل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست... یادت نیست...

 

از: شهریار قنبری





نوع مطلب : شعر، دیگران، 
برچسب ها : دل ریخته، شهریار قنبری، تو به دلریختگان چشم نداری بی دل، آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست، یادم هست ... یادت نیست ...، روز پاییزی میلاد تو در یادم هست،
لینک های مرتبط :


جمعه 11 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : امیر فیض آباد

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار

این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

بیتاب از تو گفتنم و آخ که قرنهاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی کند

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند...

از: محمد علی بهمنی





نوع مطلب : شعر، محمد علی بهمنی، 
برچسب ها : عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار، محمد علی بهمنی، این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : امیر فیض آباد

ای دوست قبول‌ام کن وجان‌ام بستان                  
مست‌ام کن  و از هر دو جهان‌ام بستان 

با هر چه دل‌ام قرار گیرد بی تو                     
آتش به من اندر زن و جان‌ام بستان

ای زندگی تن و توان‌ام همه تو                     
جانی و دلی، ای دل و جان‌ام همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من               
من نیست شدم در تو، از آن‌ام همه تو

باز آی که تا به خود نیازم بینی                               
بیداری شب‌های درازم بینی

نی نی غلط‌ام که خود فراق تو مرا                   
کی زنده رها کند که بازم بینی. . .

هر روز دل‌ام در غم تو زارتر است           
وز من دل بی‌رحم تو بی‌زارتر است

بگذاشتیم، غم تو مگذاشت مرا
حقا که غم‌ات از تو وفادارتر است

برمن در وصل بسته می‌دارد دوست 
دل را بر ما شکسته می‌خواهد دوست

زین پس من و دل‌ْشکستگی بر در او  
چون دوست، دلِ شکسته می‌دارد دوست

دل‌تنگ‌ام و دیدار تو درمان من است              
بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی             
آنچ از غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جان‌ام، چونی؟                     
وی آرزوی هر دو جهان‌ام، چونی؟

من بی لب لعل تو چنان‌ام که مپرس                    
تو بی رخ زرد من ندانم چونی. . .

من درد تو را زدست آسان ندهم                      
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم                
کان درد به صد هزار درمان ندهم

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد                           
بیچاره دل‌ام در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق                        
اما نه چنین زار که این بار افتاد. . .

از: مولانا

 





نوع مطلب : شعر، مولانا، 
برچسب ها : یادگار دوست، مولانا، بیچاره دل‌ام در غم بسیار افتاد، از دوست به یادگار دردی دارم، ای دوست قبول‌ام کن وجان‌ام بستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : امیر فیض آباد

بهمن بکش! شب‌های من لبریز بی‌خوابی‌ست !

بهمن بکش! که «کِنت»ها امروز قلّابی‌ست !

 بهمن بکش! بی‌خوابی‌ام مدیون سردرد است

بهمن بکش! شب‌های بی‌سیگار نامرد است !

 بهمن بکش! که جیب‌مان خالی‌تر از خالی‌ست

بهمن بکش! سیگار ارزان واقعا عالی‌ست !

 بهمن بکش! که فکر را درگیر خواهد کرد

بهمن بکش! بویش زنان را سیر خواهد کرد !

 بهمن بکش! از فلسفه لبریز خواهی شد

بهمن بکش! نوروز من، پاییز خواهی شد

 بهمن بکش! که چایِ بی‌سیگار، بیماری‌ست !

بهمن بکش! دنیایمان یک زیر سیگاری‌ست

 بهمن بکش! دلبند این آغوش خواهی‌شد

بهمن بکش! که زیر پا خاموش خواهی شد

 بهمن بکش! وقتی که در را بر همه بستی

بهمن بکش! در بین گریه، از سر مستی !

 بهمن بکش! این آخرین نخ‌های این درد است

بهمن بکش! خِس خِس برای سینه‌ی مرد است !

 بهمن بکش! که سرفه‌هایم باز می سوزند

بهمن بکش! لب‌هایمان را زود می‌دوزند !

 بهمن بکش! که غصه را از یاد خواهی برد

بهمن بکش! بهمن بکش !که زود خواهی مُرد

از : محسن عاصی





نوع مطلب : شعر، دیگران، 
برچسب ها : بهمن بکش، محسن عاصی، که زود خواهی مُرد، شب‌های من لبریز بی‌خوابی‌ست،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 فروردین 1394 :: نویسنده : امیر فیض آباد

مست اگر با دست خالی راهی میخانه است

احتمالاً در سرش یک فکر بی باکانه است

عقل دارم!- بیشتر از آنچه لازم داشتم-

هر که از دیوانگی دل می کند دیوانه است!

پیش چشم آشنایان هرچه میخواهی بگو

سختی تحقیر پیش مردم بیگانه است!

راه خود را کج کن و قدری از آنسوتر برو!

هرکجا دیدی سری آرام روی شانه است!

من نمیدانم چه سرّی دارد اینکه در دلم –

هرکه مهمان می شود در حکم صاحبخانه است!

اینکه در آغوش من بودی دلیلی ساده داشت:

گنج معمولاً میان خانه ای ویرانه است!

از: اصغر عظیمی مهر





نوع مطلب : شعر، دیگران، 
برچسب ها : خانه ویرانه، اصغر عظیمی مهر، مست اگر با دست خالی راهی میخانه است، گنج معمولاً میان خانه ای ویرانه است، اینکه در آغوش من بودی دلیلی ساده داشت،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 فروردین 1394 :: نویسنده : امیر فیض آباد

جو گندمیه موهام، من پیر شدم دختر

در خاطره‌هایی دور، زنجیر شدم دختر

 نه دلخوش ِ رویام و نه ملعبه‌ی امید

کابوس، فقط کابوس، تعبیر شدم دختر

 من وعده‌ی خوشبختی در سیر ِ زمان بودم

هی دور شدم از خود، هی دیر شدم دختر

 یک دشت پر از صبح و خورشید و غزل بودم

در شهرِ شب‌آمیزان، تکفیر شدم دختر

 این دشت که می‌بینی، انبوه ِ فراموشی‌ست

دریای جنون بودم، تبخیر شدم دختر

 من آینه‌ی بغضم، صد بار تَرَک خورده

در حسرت و دلتنگی، تکثیر شدم دختر

 جو گندمیه موهام، جو گندمیه دنیام

تبعید شدم از رنگ، من پیر شدم دختر

 از : سعید کریمی

 





نوع مطلب : شعر، دیگران، 
برچسب ها : جو گندمیه موهام، من پیر شدم دختر، سعید کریمی، من آینه‌ی بغضم، صد بار تَرَک خورده، جو گندمیه دنیام، تبعید شدم از رنگ،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 فروردین 1394 :: نویسنده : امیر فیض آباد

عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم

و گلدانی کنار ماهت بگذارم

زندگی که همیشه اینجور پیچ و تاب نخواهد داشت

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی

بایستی کنار پنجره

و با درخت و باغچه صحبت کنی

پنهان نمی کنم

که پیش از این سطرها

"دوستت دارم" را می خواستم بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو

و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد ...

از: حافظ موسوی





نوع مطلب : شعر، دیگران، 
برچسب ها : فکری برای آسمان تو خواهم کرد، حافظ موسوی، دوستت دارم، روزهای آخر اسفند،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 45 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
کوچه سیزدهم
... نوشتن و اندیشیدن ، آزاد آزاد ...
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : امیر فیض آباد
نویسندگان
نظرسنجی
میزان رضایت شما عزیزان از وبلاگ








آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :